ماجراهای آیداومامان محدثه
شناسنامه ایداراروز سوم تولدش گرفتیم.اونروزهاخیلی خوشحال بودیم مثل اینکه روی ابرهاراه می رفتیم .باورمون نمی شدحالاواقعا یک خانواده بودیم وبیشتراحساس مسئولیت واستقلال می کردیم.
موضوعی که حالافکرم رومشغول کرده بودسورخ کردن گوش ایدابود.ایدا38روزه که شد مامان زنگ زدبه رباب خانم همسایمون که بیادوگوش ایداراسورخ کنه مهدی وفهیمه من را ازاتاق بیرون کرده بودندومن پشت درگریه می کردم صدای جیغ ایدا که بلند شددیگه طاقت نیاوردم ورفتم تواتاق ایدا را بغل کرده بودم وگریه می کردم رباب خانم می گفت بچه الان ساکته اصلا هم اذیت نشده اگه بخواهی بااین چیزهای کوچک ناراحت بشی توی زندگیت کم می اری چون هنوز اول راه هستی.
ایدا چون یکماه زودتردنیا اومده بودقرمز وپراز موبودوهرچی بزرگتر می شدخوشگلتر می شد به قول خاله منصوره مثل جوجه اردک زشت بود.
شانزدهم اردیبهشت 83روزسختی برای من وایدا بود چون ایدا 4ماهه شده بود ومن بایدمی رفتم سرکار.
ایداشیشه شیرش رانمی گرفت ومن ازغصه داشتم دق می کردم که بچم ازگشنگی چکارکنه .امااونطور که من فکر می کردم نبودوایداخیلی زودشیشه شیرش را قبول کردودیگه نمی خواست شیرمن روبخوره چون انجوری راحت تربود.
ایداازهمون بچگی خصلتی داشت که اصلا خودش رواذیت نمی کردواحساساتش روبروز نمی داد.خوشحالی یاناراحتیش روبه ندرت می تونستی بفهمی .دوهفته اول خونه مامانم بودوبعدازاون روزهای زوج خونه مامان وروزهای فرد خونه مامان رضا.
نشستن ایدا خیلی جالب بودبقیه می گفتن نکنه ازخانهای قاجاره منصوره هم می گفت عروس ناصرالدین شاهه.این هم یه مدل ازنشستن ایدا


ماجراهای آیداومامان محدثه
