امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

ماجراهای آیداومامان محدثه

1391/11/14 21:16
نویسنده : مامان محدثه
131 بازدید
اشتراک گذاری

شناسنامه ایداراروز سوم تولدش گرفتیم.اونروزهاخیلی خوشحال بودیم مثل اینکه روی ابرهاراه می رفتیم .باورمون نمی شدحالاواقعا یک خانواده بودیم وبیشتراحساس مسئولیت واستقلال می کردیم.نیشخندموضوعی که حالافکرم رومشغول کرده بودسورخ کردن گوش ایدابود.ایدا38روزه که شد مامان زنگ زدبه رباب خانم همسایمون که بیادوگوش ایداراسورخ کنه مهدی وفهیمه من را ازاتاق بیرون کرده بودندومن پشت درگریه می کردم صدای جیغ ایدا که بلند شددیگه طاقت نیاوردم ورفتم تواتاق ایدا را بغل کرده بودم وگریه می کردم رباب خانم می گفت بچه الان ساکته اصلا هم اذیت نشده اگه بخواهی بااین چیزهای کوچک ناراحت بشی توی زندگیت کم می اری چون هنوز اول راه هستی.گریهایدا چون یکماه زودتردنیا اومده بودقرمز وپراز موبودوهرچی بزرگتر می شدخوشگلتر می شد به قول خاله منصوره مثل جوجه اردک زشت بود.قلبشانزدهم اردیبهشت 83روزسختی برای من وایدا بود چون ایدا 4ماهه شده بود ومن بایدمی رفتم سرکار.گریهایداشیشه شیرش رانمی گرفت ومن ازغصه داشتم دق می کردم که بچم ازگشنگی چکارکنه .امااونطور که من فکر می کردم نبودوایداخیلی زودشیشه شیرش را قبول کردودیگه نمی خواست شیرمن روبخوره چون انجوری راحت تربود.نگرانایداازهمون بچگی خصلتی داشت که اصلا خودش رواذیت نمی کردواحساساتش روبروز نمی داد.خوشحالی یاناراحتیش روبه ندرت می تونستی بفهمی .دوهفته اول خونه مامانم بودوبعدازاون روزهای زوج خونه مامان وروزهای فرد خونه مامان رضا.

نشستن ایدا خیلی جالب بودبقیه می گفتن نکنه ازخانهای قاجاره منصوره هم می گفت عروس ناصرالدین شاهه.این هم یه مدل ازنشستن ایدا

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)